|
طوفان عشق |
|
|
کاش از اول میدونستم قصه اخرش چی میشه کاش همون لحظه اول میدونستم که نمیشه حالا این منم که عمرم واسه عشق تو حروم شد من که باورم نمیشه قصه اینجوری تموم شد نمیخوام تو رو ببینم دیگه بسمه بریدم بس که تو این زمونه از تو و عشقت کشیدم برو ای مسافر من برو بودنت عذابه دیگه قصر ارزوهات توی قلب من خرابه..........
+ نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 0:49 توسط مجتبی |
کاش پيشم بودي تا همه ي درد هاي بي تو بودنم رو مي ديدي
کاش پيشم بودي تا وا سه يه لحظه همه اشکامو از دوري مي ديدي
کاش پيشم بودي تا ذره ذره جون دادنامو مي ديدي
کاش بودي و مي ديدي چه طور جدايي رو تحمل مي کنم
کاش مي موندي و مي ديدي از عشقت سر به صحرا مي زارم
کاش بودي و فقط يه لحظه ؛واسه يه لحظه صداتو مي شنيدم
کاش بودي و مي ديدي که دلم از غصه پوسيد
از بس شبا به انتظارت نشستم و دستام و واسه دوباره ديدنت
به سوي آسمون خدا دراز کردم و اين دل ديونه ام رو واسه داشتنت پيش
خدا گرو گذاشتم ....
کاش خدا ..فقط يه بار واسه يه بار به اين دل ديوونه من که از
جدايي يارش داغون شده نگاه کنه ... ... کاش خدام ..اون خدايي که همه
مي گن پيش دلاي شکسته است يه نگاه کوچولو به اين دل خسته ام کنه
کاش خدا يه فرصت دوباره بهمون بده تا به قول هايي که به هم داديم
عمل کنيم ....يادت هست بهم قول داده بودي تا آخرش فقط واسه من مي موني
تا جون داريم فقط مال هم بمونيم ... هيچ وقت دروغ نگيم ...هيچ وقت هم ديگرو ناراحت نکنيم
يادت هست خواستم تا آخرش به پات بمونم ...يادت هست خواستم فقط مال
تو بمونم ..يادت هست که دروغ نگفتم ...اذيتت نکردم ...پس چرا رفتي
چرا زير قولت زدي
چرا..........چرا......تنهام گذاشتي .....اي خدااااااااااااااااا
برگردون اونو پيشم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 23:43 توسط مجتبی |
صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو یا دل ازدیدن تو سیر شود بعدبرو ای کبوتر به کجا؟ قدر دگر صبر بکن آسمان پای پرت پیر شود بعد برو نازنینم تو اگر گریه کنی بغض من نیز می شکند خنده کن عشق زمین گیر شود بعد برو یک نفر حسرت لبخند تو را میدارد صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد باش ای نازنین خواب تو تعبیر شود بعد برو زندگی میرودو میگذردبدونه تو.........
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 23:10 توسط مجتبی |
چشم هایم خیره شد بر قاب در
از خودم پرسیدم آیا رفته است
ناگهان تقویم با لحنی خشن
داد زد یک سال و چندین هفته است
آه ای ساعت کمی مهلت بده
لب بدوز و هی نگو که وقت نیست
صبر کن دنبال یک ردم از او
قاب عکسش در کنار تخت نیست
آینه تصویرت انگار اشتباست
عکس من تنها چرا در قاب توست
با تمام سردی اش با نیشخند
گفت این تعبیر، حق خواب توست
ناگهان بادی وزید از پنجره
برگ زردی روی پای من نشست
من کشیدم روی هر شش سیم ساز
رو به پایین نرم با انگشت شست
با حضورش شانه بر موهای او
عادت ِ هر لحظه ی دیدار بود
بعد او اما رفیق دست من
سیم های مشکی گیتار بود
شرمسارم، دفتر اشعار من
اشک، برگ کاهی ات را خیس کرد
باز ماندی تا تو ای تقدیس من
خط به خطت را چنین تندیس کرد
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 0:37 توسط مجتبی |