|
طوفان عشق |
|
|
.... چرا گفتی دوستم داری ؟؟؟......
.... ببخشید ، اشتباه کردم .....
.... و باز هم شب .... آخ ....،،،،،،
... دلشوره .... راهی در واحه گمشده و نامعلوم ، بدون نام .....
... طعم خیس اندوه ، یه فاجعه ساده ، چقدر خالی شدم ، از من ، ما ،
از همه چیز ، عشق ، اعتماد ..... و .... خواستن ....
،،،، پژمردم ..... ،،،،، .....
..... و .... ویران شدنم ، اما چه ساده و سریع بود !...
،،،، راهی شدنم در سراب ....
....... کفش هایم آیا هنوز در ساحل مانده اند ... ،
..... شاید کسانی به دنبالم باشند ..... شاید .... !!!!!!
،،،، معجزه هایم اما کو ؟؟؟ .... اشک هایم ؟؟؟؟ ....
.... کجایی ؟؟؟؟؟ ..... شمشیرت را بر رگ و تو را نمی بینم ؟؟؟؟؟ ....
.... زمزمه هایت کو ؟؟؟؟ ....
...... ترانه هایی که با چنگ طلایی و افسانه ای می نواختی ؟؟؟؟؟
.... قصر احساس من ، کلبه احزان نبود ..... ، زیبا بود ...
...... پر شکوه و جلال ،،،،،،،، خیره کننده ، غرق نور .......
.... امیدها و وعده ها ؟؟؟؟ .... آیا اصلا هستی ؟؟؟؟ ......
،،، و یا در آخرین ساعات نمایش ، با لبخندی خیس از شراب ،
شب نشینی نفرین شده ام را ترک کردی ؟؟ .....
... هنوزمی چرخم ، آری ...... هنوز ،،،،،،
...... و عصیانم در اعماق خفه شده احساسم ،
...... گرداب می سازد ،،،،......
.... هی ..... دوباره همه چی بهم ریخت ....
...... نمی دانم چرا ؟؟؟؟!!!! ....
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 14:19 توسط مجتبی |