|
طوفان عشق |
|
|
پيوستي به رويا ، به خواب ، به خيال .... پيوستي به آنچه ديگرتکرارش برايم رنج آور است... رمقي اگر بود ... تابي اگر مانده بود..نغمه اي اگردرعمق ناي خسته مانده بود ... تمام شد ... همه چيزتمام شدنش را به رخ ديده مي کشيد ولي گويي ديده را تاب ديدن نبود ... اما شنيدن تاب آورد.. . نبودنت را با جان مي آميزم و نيستي را درآغوش مي کشم ... حضورم کم رنگ مي شود و نبودن وجود را در برمي گيرد ... ديگر نه دستان را توان ... نه پاها را رمق ... نه چشمان را تاب ... نه دل را قرار ... نه تن را وجود مانده است ديگر هميشه هاي تکرار پايان يافت .. . ديگر نه آغازي است و نه پاياني ... که اينجا پايان پايان است
ديگر اين دلخسته را تاب براي زخم زبان نمانده ...
ديگر بار براي درک واژه ي نبودن ...
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 0:28 توسط مجتبی |